
گو به یاران رنج جانان مرهم ما جمع یاران
یک نباشد مرهم جان جمع یاران زخم پایان
گر که باشیم جمع یاران آید آن مرهم شتابان
به سماء بنگرم و نور تو بینم به کریمان نگرم دست تو بینم
به طبیبان نگرم مرهم جانان همه دردان به شفاعت ز تو بینم
همه دستان طلب روزیِ جانان همه دستم طلب روی تو بینم
همه نفسم که بَرَم کرده سیاهی که صفای دلم از رود تو بینم
به تنم بنگرم و روح تو بینم به سرم بنگرم و شور تو بینم
به جهان بنگرم و ذات کمال ز جهان بگذرم و روی تو بینم
عبادت نیست جز عشق بر دلدار خواهد او پذیرید هر آن دلدار
چشم نَفسَم خاموش بر دلدار هر آرد خوش آید سوی دلدار
ظاهر ببر از دل که نما کار نیاید زین فلسفه عشق به کرّار نیاید
عالم به عیان باش که ظاهر نفریبد این تن که به ظاهر بفریبد نیاید
آگه به عمل باش که ایمان به در آید دانای زمان باش که عاقل ظفر آید
شور است راز این بیان از عالم غیب و نهان
فکرم کند خاموش جان جان دگر آید زجان
وصل است همه کون و مکان بر عالم والا بدان
جمله خلایق در زمان جان متصل شد جان به جان
خود را مبین تک در میان جمعی بخوان با شور و جان
چون فکر خود کردی خزان آرد کمال حق وزان
بر چهره ها تابیده جان آن خالق بخشنده جان
جمله شتابان سوی جان تک مانده را ماتم به جان
در حلقه رندان بمان در میکده عاشق بمان
دستان خود شکل کمان از شوق ایمان تو بخوان
این صورت اسماء بخوان دل را وزان بر این و آن
شایشته آن شد این به جان خاری کنی از ناکسان
دوستان که آری هر بیان بشکن غمِ اهل خزان
نفس در کالبد جان چند شد دیگران در ذهن ما رنگ شد
گر که بردی ذهنت سوی خطا هر گناهی،سپاهی چنگ شد
این شور حسین است و کجا می خواند سوی لشگر امر خدا می خواند
عشق حسین آمده در گوشم خواند عشق خدا جوی ، به کربلا می خواند
شاه حسین است و چراغان روشن سوی عالم والا ، سماء می خواند
تشنه لبیک شد یار سماواتی جرئه آب نه ، سوی دریا می خواند
این شاه شهیدان که چشید آن شهد سوی شهادت ، کمال او می خواند
مکتبیان او شدند از دنیا کم سماوات خدا، نزد یکتا می خواند
این عشق شهادت که برید از دنیا سوی کمال حق،کبریاء می خواند
شاعر مکتب شاه شهیدان برگیر بدان که یار حق تو را می خواند
محرم آمد شور حسین شد بپا عالم و آدم همه بشنید ندا
آدم و هوّا بخروشید زجا عشق حسین آمد و دلها شد جدا
زجا برخیز و به خو بیا ای نما مکتب او برگیر و نزن بر سودا
چهره گشا چهره آن قبله نما بزن بر در سینه بگشاید خدا
راه شهیدان، نکن بیهوده صدا خاموش نوای خویش و بشنو ندا
بر عرشه کشتی بیا روی اسماء راه شهادت برگیر زنهار خدا
مست دنیا مباش و بنگر اُخری زدلیری جان بباز چو آل طاها
از همه تار دلبستگی ها جدا یاد خدا بگو فقط خدا خدا